
به مدت یک هفته والده ی گرامی برای حضور در یک دوره ی اجباری صبح و عصر از منزل خارج شده و تنها برای صرف ناهار بازگشتیده می شوند
ما نیز در غیاب والده ی عزیز فرصت را غنیمت شمرده و دست به هر کاری که از نظر ایشان زشت و ناپسند می باشد می زنیم![]()
از جمله می توانیم همراه اخوی صغیرمان تا یازده و نیم ظهر کپه ی مرگمان را بگذاریم و کسی نیست به ما بگوید از جای بر خیزید
می توانیم به مدت ده ها ساعت روی خطوط اینترنت قدم برداریم و کسی نیست به ما بگوید بچه جان تو بیست و شیشم کنکور آزاد داری![]()
به علاوه می توانیم آهنگ های ساسی مانکن را با ولوم فراتر از حدود شنوایی آدمی گوش کنیم و کسی نیست به ما بگوید دیوارها دچار رعشه می شوند![]()
می توانیم به کسانی که والده مان خوششان نمی آید زنگیده و از احوالشان جویا شده و آمار ارذل و اوباش را بگیریم و کسی نیست به ما بگوید بچه جان اینها خیر و صلاحت را نمی خواهند![]()
و از همه مهم تر قرصتی گرانبها به دستمان می آید که با اخوی صغیرمان با دمپایی به سر و کله هم بزنیم آن هم تا سر حد مرگ
فی الواقع می خواهم بگویم غیاب والده موهبت گرانبهایی ست که نصیب هر کسی نمی شود ![]()




ساعت یازده و نیم ظهر بود و من غرقه در خواب شیرین که با صدای ناهنجار تل از جا جهیدم
مانند شخصی که وی را برق شیش فاز گرفتار کرده باشد 
در پی من اخوی صغیرمان نیز به سوی تلفن شتافت
که در کمال ناباوری مشاهده نمودم اخویمان -گویا به علت سبکی وزن- به مدت یک نانو ثانیه قبل از ما به گوشی رسیده و در سدد برداشتن گوشی برامده است![]()
من نیز جهت اصلاح و تربیت آن گستاخ با دستانم که چون باز شود به سان پنجه ی عقاب می ماند ![]()
ضربتی به سر بینوایش زدم تا از ادامه ی راه منصرفش بنمایم و او را از تکرار این عمل قبیح باز بدارم و زمینه را برای اصلاح مجدد او فراهم کنم
علی رغم میل باطنی آن طفل بیچاره نقش زمین شد
و از بینی اش خون تیره روان گشن و ضربان قلوب من در ثانیه یه طرز ناهنجاری شدت یافت





از آنجا که گوشی تلفن ما از آن جدیدهاست که تازه به بازار آمده و قابلیت ثبت و ضبط و ذخیره ی شماره ی زنگ زننده را دارا می باشد
به شماره نظر افکندم و شماره ی دوست علاف تر و بیکارتر از خودم را مشاهده کردم
که به احتمال قریب به یقین دوباره می خواهد ماجرای ستیز و نبرد با دوست پسر محترمش را برایمان بازگو کند
من نیز که حال نداشتم به سوی اخوی روانه گشتم و مقداری پنبه در دماغ مبارکش چپاندم
تا خون را به خود بجذباند
گویا ثمربخش بود و ما از کرده ی خویش خرسند گردیدیم![]()
تنها مشکلی که غیاب والده به همراه دارد این است که وظیفه ی پخته کردن غذا بر دوش من گذاشته می شود
من هم که تا آن روز به علت تظاهر به خرخوانی غذا گرفتن را نیاموخته بودم به کتاب آشپزی پناهنده شدم
با تامل و اندیشه و سیصد بار خواندن و شرح دادن برای خود بلاخره توانستم غذایی ساده بیابم و پخته کنم ![]()









ظهر والده به همراه پیدرمان - که روزش مبارک -
برای تناول غذا بازگشتیده شدند
غذا را به همراه تزئینات نه چندان زیبا جلویشان گذاشتم
و خود نیز با لبخندی رضایت آمیز و غرور آفرین مقابلشان قرار گرفتم ![]()
نمی دانم مزه ی غذا چه اشکالی داشت
که والده یمان تا اولین قاشق را در دهانشان گذاشتند پس از مدتی جویدن رویشان را از ما برگرداند و محتویات دهانشان را به خارج دهان مرحمت نمودند
ما هم پس از چشیدن ملاحضه نمودیم که غذایمان از دریاچه ی ارومیه شورتر بوده و قابل خوردن نمی باشد
ولی ما از رونمی رویم و به والده می فرماییم برای فردا سفارش چه غذایی را می دهید تا برایتان پخته کنم؟؟

برای دیدن پروفایل ما در کلوب روی لینک زیر کلیک نمایید:دی :
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 19:10 توسط ღ♥ღ سرور ღ♥ღ












